تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/۱۸ | ٩:۳٧ ‎ق.ظ | نویسنده : علیرضا قاسمی راوندی

اواسط دهه شصت و ماه مبارک رمضان بود که به پارک ساعی رفته بودم . پارک را در محلی که قبلاً دره سرسبزی بوده تاسیس کرده بودند و به این لحاظ قسمتهایی از آن دارای شیب تند است . بنده روی نیمکت بالای قسمت شیب نشسته بودم و داشتم با شطرنج و کتابی که در آن مورد آورده بودم ، تمرین میکردم که صدای ناله خانمی در قسمت انتهایی پایین شیب توجهم را جلب کرد . دیدم خانمی خودش را روی چمنها انداخته و همراه با به پهلوها غلطیدن با ناله فریاد میکشد . در همین هنگام مرد تنومندی که موهایش سرش را از ته تراشیده بود و عرق گیر سفیدی بر تن داشت به او نزدیک شد و با او به گفتگو پرداخت در آن لحظه تصور کردم که آن زن معتاد است و آن مرد هم فروشنده مواد و زن از عدم دسترسی به مواد درد میکشد . همینطور که مشغول مطالعه و تمرین شدم باز صدای ناله زن بلند شد و اینبار کمک میخواست . شطرنج را جمع کردم و بآرامی و با کمی ترس از پله ها بسمت ایشان راهی شدم . کسی آن حوالی نبود و او همچنان به ناله و تقاضای کمک ادامه میداد وقتی نزدیک شدم برگشت و مرا نگاه کرد اما هیچ نگفت منهم که دیدم چیزی نمیگوید تردیدم از اینکه گمان میکردم که از عدم دسترسی به مواد ناله میکند بیشتر شد و از آنجایی که تیپ و چهره بنده به آن گروه نمیخورد فهمیده که از دست من کاری ساخته نیست و تقاضای کمک از کسی که آلوده به مواد نیست فایده ای ندارد . لذا راه را کج کردم و به سمتی دیگر رفتم . مقداری که پیش رفتم مرا صدا کرد و از من کمک خواست و خدا را هم قسم میداد . برگشتم و بسوی او رفتم ، وقتی نزدیک شدم مشاهده کرم که آن خانم حامله است و بخاطر نزدیکی تولد کودکش دارد درد میکشد . اینکه ایشان با آن وضعیت آنجا چکار میکرد بخودش مربوط بود و ما در آن مورد کنجکاوی نکردیم . سه نفر آقا و چهار دختر خانم را از اطراف جمع کردم و با گفتن موضوع آنها را برای کمک خواستم . یکی از آقایان ماشین داشت و قرار شد آنرا که بالای پله ها و ضلع غربی پارک در خیابان ولی عصر بود به سمت درب شمالی که پله نداشت بیاورد . او که رفت به دخترها گفتم که بلندش کنند تا به آنجا ببریم اما دخترها با گرفتن چهار مچ دستها و پایش وضعیت نامناسبی برایش بوجود آوردند و بدنش به زمین کشیده میشد. منکه این وضعیت را دیدم به آنها گفتم که اینطور نمیشود و به یکی از آقایان که ورزشکار بود و از چهره اش انسانیت آشکار بود گفتم که آقا الآن وقت این حرفها نیست و شما بلندش کن بسمت درب پارک ببریم . او هم همینکار رو کرد و مانند این فیلمها او را روی ود دست بلند کرد و بسمت درب پارک براه افتادیم . مقداری که نزدیک شدیم من سریعتر رفتم که با آن آقایی که قرار بود ماشین بیاورد هماهنگ کنم اما او نیامده بود و شاید احساس دردسر و خطر مانع از آمدنش شده بود . آنجا خیابان پیچ در پیچی دارد که بسمت خیابان ولی عصر میرود . همینطور که برای یافتن ماشین بسمت آنجا میرفتم دیدم یک راننده تاکسی کنار جوی پارک کرده و درب سمت شاگرد را باز گذاشته و خودش داخل جوی رفته و برای اینکه کسی نبیند خودش را استتار کرده و دارد هندوانه نوش جان میکند هههه به او که موضوع را گفتم حاضر به همکاری شد و باتفاق جوانی که خانم را حمل میکرد بسوی بیمارستانی که داخل یک خیابان فرعی در اوائل خیابان مطهری بود حرکت کردیم . جالب اینجا بود که آن خانم بمحض اینکه روی تخت قرار گرفت بچه به دنیا آمد و پرستاری بلافاصله با لبخندی زیبا آن خبر را برای ما آوردند . من به آن دو نفر گفتم که آقایان کار ما دیگر تمام شد و باید زودتر از آنجا برویم اما یکی راننده اسرار داشت که بداند بچه دختر است یا پسر ؟! و من او را قانع کردم که هر چه زودتر محل را ترک کنیم . امیدوارم که از خواندن این خاطره لذت برده باشید و مطمئنم اگر شما هم جای مت بودید همین کار را میکردید اما اگر در انتظار خواندن دو قسمت گذر از مرگ هستید لازم است که در قسمت نظرات درخواست خود را اعلام کنید . بعد از دریافت صد درخواست آنرا خواهم نوشت . این برای آنست که میخواهم ببینم خواننده و مشتاق دارد یا نه ؟



  • قیمت سکه
  • میهن صدا
  • ضایعات